|
داستان و حکایتهای زیبا و کوتاه
|
| amin |
ارسال شده در شنبه 8 تير 1387 - 10:55
|

مدیر
تعداد پست: 184
تاریخ عضویت: 08.04.87
|
تیز هوشی مادر شوهر
خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد كه پسرش با يك هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي ميكند. كاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود.
او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث كنجكاوي بيشتر او مي شد. مسعود كه فكر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم كه شما چه فكري مي كنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم كه من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم . "
حدود يك هفته بعد ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي كه مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فكر نمي كني كه او قندان را برداشته باشد ؟ " "خب، من شك دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد."
او در ايميل خود نوشت : مادر عزيزم، من نمي گم كه شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم كه شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است كه قندان از وقتي كه شما به تهران برگشتيد گم شده . " با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود يك ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود : پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضمن نمي گم كه تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است كه اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا كرده بود. با عشق ، مامان
منبع:Www.Boro2sargarmi... |
| |
|
|
| amin |
ارسال شده در دو شنبه 31 تير 1387 - 06:26
|

مدیر
تعداد پست: 184
تاریخ عضویت: 08.04.87
|
حکایت همسر داری
چندی پیش دوستم رادیدم خیلی خوشحال بود. گفتم چه خبر،خیلی خوشحالی؟ دوستم درحالی که دسته گلی به قیمت ۱۵۰۰۰تومان در دست راست وجعبه خامه در دست چپ و جیبش پر پول و چیلش پر خنده گفت:امشب قراره برم خواستگاری دختری که سالهاست بهش علاقه دارم وتو هم باید زن بگیری سنی ازت گذشته.از آن دیدار یکماه گذشت.بعداز یکماه:دوستم رادیدم باصورتی پر از بخیه دستانش درگچ جیب کت پاره پوره زیر چشم ورم وهنوز شماره ۴۲ پشت لنگه کفش روي لپهايش پيدا بود.وكل ماجرا برايم گفت وتاكيد كردهيچ وقت زن نگير.گفتم حالا چه كار ميكني؟ گفت ميرم كه طلاقش بدم .
حكايت:لذت زن را قند و عسل كه ازدواجش موجب محنت است وبه طلاق اندرش مزيد رحمت.
هر لنگه كفشي كه بر سر ما ميخورد مضر حيات است وچون مكرر موجب ممات.
پس درهر لنگه كفش دو ضربت موجود و برهر ضربت آخي واجب .
مرد همان به كه به وقت نزاع
عذر به درگاه نساء آورد
ورنه زنش ازاثر لنگه كفش
حال دلش خوب به جا آورد
ضربت لنگه كفش لاحسابش هم از راه رسيد،جيب شوهر بدبخت را به قيچي خياطي درآورده وحقوق يكماهه او را به بهانه جوئي بخورد.
اي كه ازجيب شوهر بدبخت
روز وشب پول برمي داري
***
شوهر ونوكرو كلفت همگي دركارند
تاتوپول بدست آوري وماشين بخري
شوهرت با كت وشلوار پراز وصله بود
شرط انصاف نباشد كه تو مانتو بخري.
منبع: Wwww.Boro2Sargarm... |
| |
|
|
| amin |
ارسال شده در دو شنبه 31 تير 1387 - 06:29
|

مدیر
تعداد پست: 184
تاریخ عضویت: 08.04.87
|
دختر جوانی از مکزیک براي يک مأموریت اداری چندماهه به آرژانتین منتقل شد.
پس از دو ماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت مي کند به این مضمون:
لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست
با عشق : روبرت
دختر جوان رنجيـده خاطر از رفتار مرد، از همه همکاران و دوستانش مي خواهد که عکسي از نامزد، برادر، پسر عمو، پسر دايي ... خودشان به او قرض بدهند و همه آن عکس ها را که کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بي وفايش، در يک پاکت گذاشته و همراه با يادداشتي برايش پست مي کند، به اين مضمون:
روبرت عزيز، مرا ببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم، لطفاً عکس خودت را از ميان عکسهاي توي پاکت جدا کن و بقيه را به من برگردان.....
|
| |
|
|
| amin |
ارسال شده در دو شنبه 31 تير 1387 - 06:34
|

مدیر
تعداد پست: 184
تاریخ عضویت: 08.04.87
|
پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت. وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از این گل ها خوشت آمده است. به زنم می گویم كه دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال می شود. دختر جوان دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه كرد كه از پلههای اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد.
|
| |
|
|
| amin |
ارسال شده در يک شنبه 6 مرداد 1387 - 11:09
|

مدیر
تعداد پست: 184
تاریخ عضویت: 08.04.87
|
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...
البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند!!!
|
| |
|
|
| amin |
ارسال شده در يک شنبه 6 مرداد 1387 - 11:09
|

مدیر
تعداد پست: 184
تاریخ عضویت: 08.04.87
|
يه پسر با يه نگاه از يه دختر خوشش مياد و عشق اول از طرف اون شروع مي شه و تا جايي كه زندگيشو پاي عشقش مي ذاره . اما دختره حرفشو باور نمي كنه ، چون : يه چيزايي از قبل ديده و شنيده . تا دختره مياد حرف پسره رو باور كنه ، پسر دلسرد و خسته مي شه و ميره سراغ يكي ديگه . بعد كه دختره تازه تونسته حرف پسره رو باور كنه ، ميره طرف پسره ... اما پسره رو با يكي ديگه ميبينه ... اينجاست كه مي گه حدسم درست بود و پسر ها همه اينجورين ... و اون اشتباهي رو مي كنه كه قبلا شنيده بود ... و همه چيز از بين ميره و اين قانون براي همه تكرار مي شه ولي تقصير كيه و مشكل اصلي چيه ؟!؟!؟!؟! |
| |
|
|
| amin |
ارسال شده در يک شنبه 6 مرداد 1387 - 16:50
|

مدیر
تعداد پست: 184
تاریخ عضویت: 08.04.87
|
چرا به جمجمه می نگری؟
پادشاهی در راهی می گذشت که چشمش به مردی افتاد.آن مرد،جمجمه انسانی را پیش روی گذاشته بود و به آن نگاه می کرد.پادشاه بسوی او رفت و پرسید))با این جمجمه استخوانی چه کارد داری، که آن را در پیش روی خویش نهاده ای؟)) آن مرد پاسخ داد))ای پادشاه!من هر چقدر به این جمجمه نگاه می کنم نمی فهمم که این کله متعلق به آدم فقیر و بیچاره مثل من است یا تعلق به بزرگی چون تو دارد.)) پادشاه نیز انگشت حیرت به دهان گرفت و گفت:ما نیز نمی دانیم. آن مرد فقیر گفت:عمری را در روی زمین سپری ساختم و دیدم من و تو هر کدام به اندازه یک قبر از این دنیا نصیب می بریم.اگر چه تو دارای سپاه و ملک و کشور هستی.اما شکم هر دوی ما با دو قرص نان سیر می شود. |
| |
|
|
| amin |
ارسال شده در يک شنبه 6 مرداد 1387 - 16:52
|

مدیر
تعداد پست: 184
تاریخ عضویت: 08.04.87
|
پشه ای چند روزی بر روی درخت چناری خانه ساخت.چون خواست از آن منزل کوچ کند،شروع به عذر خواهی کرد و گفت)):ای چنار عزیز!بسیار معذرت می خواهم باید مرا ببخشید;چون به شما زحمت دادم.اما بدان که دیگر مزاحم نشده و سنگینی خودم را بر تو تحمیل نمی کنم.چنار،چون از تعارف بیهوده پشه خبر یافت،زبان گشود و گفت:چرا تعارف بیجا می کنی.من اصلا،آمدن و رفتن تو را متوجه نشدم که زحمتی برایم باشد یا نباشد.اگر صدها هزار مثل تو بیایند و بروند،هیچ اثری در من نخواهد داشت.پس لب فرو بند و دیگر این گونه سخن نگو. |
| |
|
|
| حمید رضا |
ارسال شده در چهار شنبه 9 مرداد 1387 - 05:43
|
عضو
تعداد پست: 67
تاریخ عضویت: 18.04.87
|
ایمیل از دیار باقی
روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است .
تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد .
در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند .
اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:
گيرنده : همسر عزيزمموضوع : من رسيدم
ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش آنها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم .
همه چيز براي ورود تو روبراهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه .
نویسنده : ناشناخته
سلامت شاد و موفق باشید
در پناه خالق یکتا
منبع: تـــــــــکنــــــــــاز 0711
ویرایش شده توسط حمید رضا در چهار شنبه 9 مرداد 1387 - 05:46 |
| |
|
|
| m.m |
ارسال شده در چهار شنبه 23 مرداد 1387 - 14:19
|
عضو
تعداد پست: 139
تاریخ عضویت: 11.05.87
|
مربی شنا
نمی دانم چرا با اینکه زبان چینی بلد نیستم، خوب سخن چینی می کنم.
هیچ ارزی با ارزش تر از عرض معذرت نیست.
برای در امان ماندن از خیالهای خامی که به سرتان می زند، از کلاه ایمنی استفاده کنید.
آدم های سبک وزن و کمرباریک نمی توانند رفتار سنگینی داشته باشند.
درخت آرزو دارد که لااقل یک نفر به او بگوید : خسته می شوید. بفرمایید بنشینید.
ژاپنی ها بعد از فوت پدرشان، پدر سوخته می شوند.
بلبل ها در انتظار رسیدن روزی هستند، که بتوانند از دست انسان هایی که بدون رعایت کردن حق کپی رایت، سوت بلبلی می زنند؛ شکایت کنند.
آنقدر صورتم را با سیلی سرخ کردم که عاقبت سرخ پوست شدم.
شاعری مجرد بود، با ترانه هایش عروسی گرفت.
شاعری دوست داشت وقتی مرد، لای آگهی ترحیمش سبزی تازه بپیچند.
از چشمت که افتادم، قلبم شکست.
هواپیمایی سقوط کرد، کبوتری یاد گرفت که چه گونه پرواز کند.
قابیل، هابیل را کشت، چون می دانست کسی نیست که محاکمه اش کند.
ای کاش پرنده می دانست؛ قفس چه قدر دلش برای او تنگ می شود.
ماهی ها از بچگی توی انشا هایشان می نوشتند که در آینده می خواهند مربی شنا بشوند.
|
| |
|
|
| m.m |
ارسال شده در دو شنبه 4 شهريور 1387 - 07:59
|
عضو
تعداد پست: 139
تاریخ عضویت: 11.05.87
|
عبور از پل هاي زندگي
سال هاي سال بود كه دو برادر در مزرعه اي که از پدرشان به ارث رسيده بود با هم زندگي ميکردند. يک روز به خاطر يک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زياد شد و كار به جايي رسيد كه از هم جدا شدند.
از دست بر قضا يک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتي در را باز کرد، مرد نجـاري را ديد. نجـار گفت: من چند روزي است که دنبال کار مي گردم، فکرکردم شايد شما کمي خرده کاري در خانه و مزرعه داشته باشيد، آيا امکان دارد که کمکتان کنم؟
برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من يک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسايه در حقيقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و اين نهر آب بين مزرعه ما افتاد. او حتماً اين کار را بخاطر کينه اي که از من به دل دارد، انجام داده است .
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداري الوار دارم، از تو مي خواهم تا بين مزرعه من و برادرم حصار بکشي تا ديگر او را نبينم.
نجار پذيرفت و شروع کرد به اندازه گيري و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت: من براي خريد به شهر مي روم، آيا وسيله اي نياز داري تا برايت بخرم؟
نجار در حالي که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چيزي لازم ندارم !
هنگام غروب وقتي کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاري در کارنبود. نجار به جاي حصار يک پل روي نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانيت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي؟
در همين لحظه برادر کوچک تر از راه رسيد و با ديدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روي پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي کندن نهر معذرت خواست.
وقتي برادر بزرگ تر برگشت، نجار را ديد که جعبه ابزارش را روي دوشش گذاشته و در حال رفتن است.
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت: دوست دارم بمانم ولي پل هاي زيادي هست که بايد آنها را بسازم...
|
| |
|
|
| saeid |
ارسال شده در دو شنبه 4 شهريور 1387 - 11:45
|
مدیر
تعداد پست: 470
تاریخ عضویت: 11.04.87
|
خیلی خنده دار و سرگرم کننده بود
پرتال شهر میمند افتتاح شد
www.meymand.net |
| |
|
|
| امير |
ارسال شده در چهار شنبه 6 شهريور 1387 - 12:41
|
عضو
تعداد پست: 63
تاریخ عضویت: 09.04.87
|
تولدت مبارك پسرم
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟
مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود . |
| |
|
|
| امير |
ارسال شده در چهار شنبه 6 شهريور 1387 - 12:54
|
عضو
تعداد پست: 63
تاریخ عضویت: 09.04.87
|
مرد کور
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید |
| |
|
|
| m.m |
ارسال شده در پنج شنبه 7 شهريور 1387 - 09:37
|
عضو
تعداد پست: 139
تاریخ عضویت: 11.05.87
|
تله موش
موش از شكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست! مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.
موش لبهايش را ليسيد و با خود گفت: ايكاش يك غذاي حسابي باشد.
اما همين كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد. او به هركسي كه مي رسيد، مي گفت: توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . .
مرغ با شنيدن اين خبر بالهايش را تكان داد و گفت: آقاي موش، برايت متأسفم. از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي، به هر حال من كاري به تله موش ندارم، تله موش هم ربطي به من ندارد.
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد، صداي بلند سرداد و گفت: آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر، سري تكان داد و گفت: من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد! او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد و دوباره مشغول چريدن شد.
سرانجام، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد، چه مي شود؟
از دست بر قضا در نيمه هاي همان شب، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببيند.
او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود. همين كه زن به تله موش نزديك شد، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود، گفت: براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست.
مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید. اما هرچه صبر کردند، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد، میش را هم قربانی کند تا با گوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد. روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد. تا این که یک روز صبح، در حالی که از درد به خود می پیچید، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاکسپاری او شرکت کردند. بنابراین، مرد مزرعه دار مجبور شد، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند. حالا، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند!
نتیجه ی اخلاقی: اگر شنیدی يك وقت مشکلی برای کسی پیش آمده و شايد چندان ربطی هم به تو نداره، سعي كن اقلا كمي بهش فکر کني! شاید خیلی هم بی ربط نباشه!
هميشه اين شعر زيبا رو به خاطر داشته باشيم كه ميگه :
بني آدم اعـضاي يـكديگرند
كه در آفرينش ز يك گوهرند
|
| |
|
|
| امير |
ارسال شده در پنج شنبه 7 شهريور 1387 - 10:37
|
عضو
تعداد پست: 63
تاریخ عضویت: 09.04.87
|
سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهميد برادر کوچکش سخت مريض است و پولی هم برای مداوای آن ندارند. پدرش به تازگی کارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينۀ جراحی پر خرج برادرش را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه میتونه پسرمون رو نجات بده.
سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زير تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست. سکهها را روی تخت ريخت و آنها را شمرد. فقط پنج دلار!
بعد آهسته از در عقبی خارج شد و چند کوچه رفت بالاتر تا به داروخانه رسيد.
جلوی پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش به مشتريان گرم بود. بالاخره سارا حوصلهاش سر رفت و سکهها را محکم روی شيشۀ پيشخوان ريخت. داروساز جاخورد و گفت چی ميخوای؟
دخترک جواب داد: برادرم خيلی مريضه میخوام معجزه بخرم، قيمتش چنده؟
دارو ساز با تعجب پرسيد: چی بخری عزيزم؟!!
دخترک توضيح داد: برادر کوچکم چيزی در سرش رفته و بابام ميگه فقط معجزه ميتونه اونو نجات بده؛ من هم میخوام معجزه بخرم؛ قيمتش چقدره؟
داروسازگفت: متأسفم دختر جان ولی ما اينجا معجره نمیفروشيم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما رو به خدا برادرم خيلی مريضه، بابام پول نداره و اين همۀ پول منه. من از کجا میتونم معجزه بخرم؟؟؟
مردی که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبی داشت از دخترک پرسيد: چقدر پول داری؟
دخترک پولها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندی زد و گفت: آه چه جالب!!! فکر میکنم اين پول برای خريد معجزه کافی باشه. بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت من ميخوام برادر و والدينت را ببينم، فکر میکنم معجزۀ برادرت پيش من باشه.
آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت: از شما متشکرم نجات پسرم يک معجزۀ واقعی بود، میخوام بدونم بابت هزينۀ عمل جراحی چقدر بايد پرداخت کنم؟ |
| |
|
|
| m.m |
ارسال شده در شنبه 9 شهريور 1387 - 10:57
|
عضو
تعداد پست: 139
تاریخ عضویت: 11.05.87
|
گنجشک و خدا
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: او می آید و با من راز و نياز خواهد كرد، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا، نشست.
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک غمگين و افسرده بود ولي باز هم هیچ نگفت ! اما خدا لب به سخن گشود :
"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست" ؟ گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان سهمگين و بی موقع چه بود؟
و سنگینی بغض راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر افكندند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود، خواب بودی، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک، خیره در خدایی خدا، مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ؛ ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت، گويي حسي عجيب وجودش را دگرگون مي كرد.
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...
|
| |
|
|
| saeid |
ارسال شده در شنبه 9 شهريور 1387 - 14:07
|
مدیر
تعداد پست: 470
تاریخ عضویت: 11.04.87
|
تشکر از ام .ام با دلیل داستانهای زیباش
پرتال شهر میمند افتتاح شد
www.meymand.net |
| |
|
|
| m.m |
ارسال شده در يک شنبه 10 شهريور 1387 - 04:26
|
عضو
تعداد پست: 139
تاریخ عضویت: 11.05.87
|
زخمهای عشق مادر
چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ...
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت آن پسر در كام تمساح رها شود .کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید ، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: این زخم ها را دوست دارم، اینها خراش های عشق مادرم هستند ...
|
| |
|
|
| saeid |
ارسال شده در يک شنبه 10 شهريور 1387 - 07:16
|
مدیر
تعداد پست: 470
تاریخ عضویت: 11.04.87
|
بچه ها باز هم ادامه بدین داستانها واقعا زیباست
پرتال شهر میمند افتتاح شد
www.meymand.net |
| |
|